«جـــاده غــــــم»
نمي دانم چه شد بین من و تو که تــو از من گستی و بریدی
میـــان خاطــرات زنده عشق بــه یکبــاره دلم را سر بریدی
نمی دانم چه شد بیگانه گشتی بــرای این دل خـــوشباور من
نمی دانم چرا بروی تو از یــاد همـه دلبستگـی و بــاور مــن
نمی دانم چــرا بستی دلــم را بــه زنجیر جفای هجرت و غم
برای کـــوچ امیـــدم همیشـه نشستــم منتظر با اشک مـرهم
نمی دانم چرا عهدت شکستـی و رفتی با غروبی تلخ و غمگیـن
و من مانــدم برای خاطراتــم میان لحظه های سرد و سنگین
نمی دانم چـــرا رفتـی زپیشم سفر کردی به شهر غربـت تـن
و امــــا این دلم امیدها داشت بـــرای زنــدگی ســاده هــم
نمــی دانـــم چرا رفتی وبردی زیــادت ایــن دل و امیــدها را
سخت ترين روزهاي زندگيم





